راز تولد راز کهکشان | محمد سعید میریونسی

راز تولد راز کهکشان

 

 

روزها از پس هم می‌آمدند و همچنان در رویاهایی غرق شده بودم که توهمی بیش نبودند!!
هر روز شاهد پر پر شدن آرزوهای خود بودم،
گاهی از شدت خستگی و بیماری، از درون ناله می‌کردم و همه زمین و زمان را بخاطر نشدن‌ها و نداشتن‌ها نفرین می‌کردم!
تا آن نیمه شبی که همه‌جا را سکوت فرا گرفته بود، و تنهایی من آشکارتر شد، نه همدمی، نه عشقی و نه دوستی که حرفم را بفهمد!!
بخاطر آنکه پدر و مادرم ناراحت نشوند، روزها الکی می‌خندیدم و شب‌ها بالشت بر روی دهانم می‌گذاشتم و زار زار گریه می‌کردم.
در اوج مشکلات احساسی و گرفتاری‌های زندگیم،
درس و تحصیل را رها کرده بودم، کار نیمه وقت خود را دیگر انجام نمیدادم و مشت مشت قرص خواب می‌خوردم و در گوشه اتاقم ساعت‌ها می‌خوابیدم، فکر می‌کردم اگر حواسم به گذر ساعت نباشد و مست خواب باشم، جریان هستی، همه چیز را خود به خودی حل می‌کند! چه توهمی!
تا اینکه آن شب، همه چیز جور دیگری نمایان شد!!
خسته از گذر زندگی می‌خواستم دست به حماقتی بزنم که فکر می‌کردم تنها راه چاره و خلاصی از مشکلات هست!! خودکشی!!
دیگر می‌خواستم برای همیشه از آن زندگی به ظاهر نکبت‌ بار خودم را خلاص کنم.
در یک لحظه خیره به نور ماه شدم، مهتاب تمام اتاقم را روشن کرده بود!
بلند شدم و کنار پنجره اتاقم ایستادم، مهتاب همه جا را روشن کرده بود!
گویی آن شب ماه مامور خدا شده بود تا ظلمات شب‌های زندگی‌ام را به پایان برساند.
حال عجیبی به من دست داده بود!
در همین حال با خودم و خدای خودم مناجات کردم،
گفتم : تو اگر خدایی و کل عالم به تسخیر قدرت بی‌انتهای توست، اگر تو فرمانروای عالم هستی و این ماه از تو نور گرفته است، اگر راست می‌گویی، خودت را به من نشان بده!
به نا گه حس کردم چیزی از درون و بیرون وجودم مرا احاطه کرده است!! حس عجیبی بود!!
ناخودآگاه زانو زدم و گفتم : خدایا خسته شدم، بریدم، سیل اشک بود که از چشمانم می‌آمد.
نمی‌دانم چند ساعت گذشت! فقط می‌دانم غرق آن حس الهی بودم، و از بدو تولد تا به آن روز در یک چشم برهم زدن به من نمایش داده شد!!
گفتم : خدایا اصلا من بنده خوبی نبود، باشه!
اصلا آنطور که باید قدر دانسته‌هایت را نداشتم، باشه!
اصلا آنطور که باید شکرت نگفتم، باشه، قبول!
تو بنده‌های خوب بسیار داری، ولی من جز تو خدایی به این خوبی و مهربانی ندارم!
روشن کن زندگیم را !!!
بی‌اختیار چشمانم بسته شد، و نور سفیدی را دیدم که از بین دری به درون جای تاریکی که من بودم می‌تابید! درب را باز کردم و به دریایی از شکوه و عظمت و جلوه‌ای وصف ناشدنی از نور رسیدم!!
در مکان بی مکانی و در زمان بی‌زمانی شاهد یکی شدن خودم با روح هستی، آن نور زمین و آسمان گشتم! نوری که بالاتر از همه نورهاست، نوری که همه نورها از او منور می‌شوند، نوری که اول و آخر هر چیزی است.
و آنگاه بود که رسالت جاویدان و الهی که بخاطر آن متولد شدم به من نمایش داده شد!
وقتی چشمان خودم را گشودم، از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم و فقط و فقط در جهت رسالت خودم تلاش کردم، از همان لحظه راه‌ها یکی پس از دیگری نمایان شد و در این مسیر تا یکی شدن مجدد وجودم با روح هستی و آن نور فوق نور، با همه وجودم می‌ایستم و رسالتی که بر من نمایان گشته است را به انجام می‌رسانم.
ایمان راسخ داشته باشید، وقتی آماده پذیرش و دریافت شوید، تمام قوای کائنات و جهان هستی برای تحقق رسالت شما، با شما همراه می‌شوند و افراد و موقعیت و شرایط و اتفاق‌هایی را جذب زندگی خود می‌کنید که اهدافی همسو و رسالتی هم شکل دارید.
راز تولد راز کهکشان، همدلی، همسویی و هم رسالتی دوستانی است که در این مسیر همدیگر را یافته‌اند و هم‌پیمان شده‌اند تا در این مسیر با همه وجود به جهت آگاهی بخشی هم‌نوعان خود با قوانین اصلی جهان هستی و نشان دادن راهی برای خوشبختی تلاش کنند،
ما متعهد شده‌ایم تا در هرلحظه بهتر شویم و با همراهی شما دوستان عزیز‌، دنیا را جای بهتری برای زندگی کردن کنیم.
به امید آن روزِ یکی شدن جان‌های ما با روح جهان هستی.

 

دوستتان دارم ❤
سید محمد سعید میریونسی 
مربی رشد فردی و مدیریت زندگی